خرید بک لینک
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .
شغلم را........دوستانم را.........زندگی, ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .
به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی, برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی .
فرمود :

بقیه در ادامه مطلب...

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد: که خدا با من است... که فرشته ها برایم دعا می کنند... که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد... یادم باشد: که قاصدکی در راه است... که بهار نزدیک است... که فردا منتظ

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

خدایا, کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم . . .

.

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

واحد اندازه گیری دلشوره ی مادرها:
.
.
.
.
.
.
.
آیت الکرسی برثانیه!!

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک


ولی جالب اینجاست که ....


تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ؛


ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

مـن مثــل ایـن گـداهـا نیستــم !! ڪـه زنگ تمـام خـانـه هــاے ڪوچـه را مــــے زنــد ، تـا شایــد یڪــــے در را بـاز ڪنــد . مـن فقـط درب خانـۀ خودت بست نشستــه ام .. مهربــان پـروردگــار مـن "

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

زندگی, میکنم, ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی, کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرودبرود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی, را .

- ارنستو چگوارا

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

وقتی با خدا گل يا پوچ بازی می کنی نترس، تو برنده ای!


آخه خدا همیشه دو تا دستش پره...

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

میگن دخترا عزیز دوردونه بابان...میگن دخترا بابایی ان...آره منم عزیز دوردونه بابام بودم؛ منم بابایی بودم...اما اصن تو این فکر نبودم ک قراره ب این زودیتکیه گاهمو "پشت و پناهمو"عزیزم رو، بابامو از دست بد

برچسب: نویسنده: آرتمیس کریمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

صفحه بندی